آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 16 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

روز جهانی کودک

دخت نازنین و مهربانم , آیلای مهربانم با تمام عشق روز کودک را بر تو کودک دلبندم تبریک و تهنیت می گویم با تمام عشق آرزوی زنده بودن همیشگی کودک درونت را برای تو عزیزمان دارم  ...
16 مهر 1396

جشن فارغ التحصیلی

روز 24 ارديبهشت جشن فارغ التحصیلی مهد کودک آیلایی تو تالار بود ساعت 8 قرار بود اونجا باشیم ولی دخملی غر می زد روز جمعه چرا نمی ذارن بیشتر بخوابیم . سر موقع تو تالار رسیدیم و آیلایی لباسهایی رو که از مهد داده بودند پوشیده بود و دم در به خاله ژیلا جون تحویلش دادیم تا برای اجرای برنامه ها آماده بشن. برنامه با کمی تاخیر شروع شد اونم به اقتضای سن بچه ها کاملا طبیعی بود .  آیلا با لباس رسمی فارغ التحصیلی             اینجا هم خانمی اجرای تکی داشت  بچه ها با لباس فرم سرود ای ایران رو اجرا کردند که فوق العاده زیبا بود  ...
19 مرداد 1395

نوروز 95(1)

امسال ما تعطیلات رو کمی زودتر یعنی از 21 اسفند شروع کردیم و به سیر و سفر پرداختیم و چقدر هم عالی بود آرامش و دور بودن از مسائل مربوط به آمادگی برا تحویل  و ... چون خودمون بودیم و خودمون هیچ چیزی برا قید و بند نبود .اولین مرحله سفرمون به تنکابن بود که بسیار زیبا و لذت بخش بود  اگه اشتباه نکرده باشم پارکی در سراب بود برا صبحانه توقف کردیم و آیلا هم چقدر بدو  بدو کرد  گردنه حیران تنکابن منزل یکی از دوستانمون که حسابی زحمتشون دادیم و آیلا حسابی باهاشو گرم گرفته بود و خودش راحت پیششون می رفت و قصد بالا اومدن رو نداشت  این قلب مخصوص خاله حسنا جونه این دفعه برع...
19 فروردين 1395

دختر کودکستانیم

بالاخره گل دخترم قدم به کودکستان گذاشت و قبل مهر کیف و وسایل و لباس فرمش رو تهیه کردیم وای که چه شوقی داشت  سر پوشیدن روپوش یک بار سر اون با ماماما دعواشون شده بود  روزی که کیفش رو گرفته بودم و از پشت سرم بیرون آوردم چشاش چنان برقی می زد من تا به حال این چنین برقی رو تو چشمهاش ندیده بودم امیدوارم که این سال تحصیلی به خوبی و خوشی بگذره با  توجه به یک تجربه خیلی تلخ  از مهد کودک قبلی اول مهر صبح خانمی رو بیدار کردم و آیلایی هم شاد و شنگول بیدار شد وسایلش رو آماده کردم لباسهاشو پوشید و به همراه بابایی و ماماما که از شب قبل برای بدرقه خانم کوچولو اومده بود به طرف کودکستان رفتیم و استقبال خیلی خوب تو کودکستان داشتن...
7 مهر 1393

نوروز 93

بعد سال تحویل پدر و دختر کنار سفره هفت سین عروس کوچولوی مامان با لباس مامان دوز ( خودش سفارش تور رو قبلا داده بود ) عروس کوچولو با چوب جادوگری به دست کنار سفره ننشسته سیب سفره رو کش رفت . نوش جونت اول فروردین آماده شده به خونه مامانی حونش بره امسال اولین عیدی که آقا بابا جون دیگه کنارمون نیست ( خدا رحمتش کنه روحش شاد ). روسری سرش انداختم تا به گوشهاش باد نخوره ولی بابایی با همون عکس انداخته چه فکور این هم دخملی ناز و خندون ماما روز اول عید این هم الوین کوچولو خونه مامانی اول عید   ...
28 فروردين 1393

تولد ماماما

جمعه گذشته ٤/١١/٩٢ برای ماماما جون یک تولد خیلی کوچیک گرفتیم و منظور فقط دور هم بودن ، بود و اما آیلا عاشق کیک و شمع و فوت کردن و تولد تولد گفتنه . از دو روز پیش به من می گفت هدیه ماماما رو نمی دیم . و این هم دخملی و کیک ماماما ببین چه ذوق و شوقی داره آماده برای بریدن کیک نه معلومه خیلی خوشمزه هست که خندان شدی . دهن رو ببین چقدر باز شده مثل اینکه داره عمل جراحی می کنه چنان با دقت تو بحرش رفته لب و لوچه اش رو ببین چه خبره این توت فرنگی که ملاحظه می شه فکر کنم آیلا از اول روش حساب باز کرده بود چون سهم همه رو که قسمت کردم یکهو برگشت گفت اونهم مال من نوش جونت . تازه به من می گه اون سبزهاش...
10 بهمن 1392